معرفی کتاب پایی که جا ماند

یادداشت های روزانه ی سیدناصرحسینی پور

همه ی شانزده سالگی اش را جلوی آتش می برد.دیده بان جزیره ی مجنون است جزیره ای که در یک مشت خاک ان دیدن چند پوکه و ترکش تعجبی ندارد هر روز رنگین کمان آرزو های شانزده سالگی اش را پای دکل میگذارد و بالا میرود هم نگاهش و هم خودش از دالان دوربین می گذرند و تا خط عراقی ها می روند و می آیند شاید دست فرماندهان عراقی را بخوانند که چه خواهند کرد؟

امروز، 67/4/3 است که سید ناصر حسینی پور از دکل پایین می آید و دوربین را به دیده بان دیگری می سپارد.آرزوهای شانزده سالگی اش را روی کوله اش می اندازد و به طرف قرار گاه می آید تا آنچه از جابه جایی نیرو های عراقی خوانده است را برای فرماندهانش بگوید. اوبوی حمله ی عراقی ها را به مشام فرماندهانش می رساند حمله ای که سرنوشت او ،جزیره ی مجنون و بسیاری از دوستان و همشهری هایش را دگرگون می کند.

عراقی ها سید ناصر دیده بان را که حالا یک پایش به رگ و پوستی بند است به اسیری می برند.این بار او نه از دالان دوربین بلکه از نزدیک انچه از عراقی ها می بیند پنهانی می نویسد.

سید،پای شانزده سالگی اش را در بغداد جا می گذارد،اما این کتاب را برای ما می آورد.برای ما که فرمانده اش نیستیم.کتابی با حرف هایی که می توان به آن تکیه کرد،هر چند پاهایمان سالم باشد.